خط نوشته های درهم

۱۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

نورجهان که بود؟

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۲، ۱۰:۲۷ ق.ظ
همه ما افسرده و دپرسیم. کدام انسان را می شناسی که از وضع و اوضاع راضی باشد؟ چه کسی به خوبی و خوشی زندگی را می گذراند؟ کی راضی است؟ کدام زندگی با تفاهم و عشق ادامه پیدا می کند؟ کدام یک از ما افسردگی نداریم؟ هزیان نمی گوییم، بی جهت عصبانی نمی شویم، با کوچکترین حرفی از کوره به در نمی رویم، کوه صبرمان پنبه نمی شود و...

روزی حلال

پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۵۳ ق.ظ

وقتی مهم برای آدما پول دار شدنه، روزی حلال توی اولویت دوم قرار می گیره. اصلا اگه حروم باشه توی گلوت گیر می کنه؟ تا الان چن نفر از این پول دارها توی گلوشون گیر کرده. همه می میرند، ثروتمندهام می میرن. من و تو هم می میریم. کی گفته اگه از یکی بدزدی زندگیت خراب میشه؟ مگه اون هایی که میلیاردی می دزدن دیگه زندگیشن جر وا جر شده؟

من کار می کنم

چهارشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۲، ۰۶:۳۹ ب.ظ


من هر روز صبح زود به سر کار می روم. من کار می کنم تا پول به دست بیاورم. تا شکم زن و بچه ام را سیر کنم. کار که عار نیست. جوهر مرد است. مردی که کار نداشته باشد مثل خودکاری است که جوهر ندارد. پس هیچ وقت نمی تواند بنویسد. (حوض نقاشی)


من به کار عادت کرده ام. هیچ کس کارکردن را دوست ندارند. همه ما دوست داریم که تا لنگ ظهر بخوابیم. ما دوست داریم پای تلویزیون بنشینیم و کارمان بیکاری باشد. من هم مثل همه که کار می کنند، سرم را پایین می اندازم و کار می کنم. به کسی هم کار ندارم که کار می کند یا نمی کند.

سربازی / روز اول (5)

چهارشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۲۴ ق.ظ

حتی یک چوب کبریت


رسیدیم. ساعت ده و نیم بود. دو و نیم که راه افتاده باشیم، حدود هشت ساعت در راه بودیم. بیرون پادگان به صفمان کردند. هوا سرد بود. سردِ سرد. زمین سفید بود و آسمان تاریک. شال گردنی که دلبر برایم بافته بود را محکم تر دور گردنم گره زدم. حال کسی را داشتم که می خواهد خودش را خفه کند. هوا سوز داشت. همه را جمع کردند تا صدا به آخرین نفرها هم برسد. زمین سرد و مرطوب بود. باید چمباتمه می زدیم. صمیمی تر و نزدیک تر نشستیم. به این بهانه کمتر سرما می خوردیم.

مسئولان سوال هایشان را بنویسند

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۲، ۱۰:۰۰ ق.ظ

خبر: شورای شهر سبزوار صد میلیون تومان برای خرید ماشین جدید شهردار اختصاص داد.


شهرداری دارد به ورشکستگی می افتد. ماه هاست که طلبکارها پاشنه شهرداری سبزوار را از جا کنده اند. شهردار در جلسه شورا گفته بود که طلبکارها خانواده ام را تهدید کرده اند. شهرداری به زیر خط فقر رسیده است. اعضای شورای شهر چندین جلسه با طلبکاران گذاشته اند تا ریش سفیدی کنند و مهلت بیشتری به شهرداری بدهند. شهرداری برای حقوق کارمندان خویش مانده است. عیدی کارمندان هم که قوز بالای قوز شده است. شورای شهر برای تامین مالی برای بار چندم در چندماه اخیر باز هم تخفیف جرائم گذاشته است؛ حراج آخر سال...

نهادسازی به جای نهادینه سازی

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۵۹ ق.ظ

رفیقی می گفت: امام خمینی می خواست ارزش ها نهادینه شود و نه این که برای ارزش هایمان نهاد بسازیم.


تجریه نشان داده است که هر مساله ای که خودجوش، درونی و مردمی اجرا شود، بقای بیشتری دارد. مسلما 9 دی تا زمانی که به دست مردم و اراده آن ها بخواهد شور بگیرد، هر سال بهتر از سال قبل می شود ولی خدا کند که اداره جات نخواهند نخود این آش هم شوند.

سربازی / روز اول (4)

دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۲، ۱۱:۰۰ ق.ظ

دلم برات تنگه، تهرون ... تهرون



داشتم چرت می زدم که صدای آواز بلندگوی اتوبوس تغییر فاز داد. صدا نازک و زنانه شد و دست های بچه ها به جنبش افتاد. خواب از سرم پرید. چند دقیقه ای گذشت که با کف و هورای بچه ها، تلویزیون هم روشن شد. شوهای قدیمی با چهل سال خاطره.

سربازی / روز اول (3)

دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۲، ۱۰:۰۵ ق.ظ

تنهایی


تلفن همراه قدغن بود. ظهر که به ترمینال رسیدم با تلفن کارتی به دلبر زنگ زدم. خبردار شده بود که ظهر حرکت است. برای این که دیر زنگش زده ام ناراحت بود. دوست داشت قبل حرکت، به حرم می رفتیم. بعد چند ماهی که از ازدواجمان می گذشت، داشتم تنهایی را حس می کردم. همین صبح بود که با دلبر حرف می زدم و هنوز ظهر نشده هوایی اش شده ام.

سربازی / روز اول (2)

شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۲، ۱۲:۲۷ ب.ظ

صد تومان تا حرم


پادگان پر بود از کچل ها و مودارهایی که توی هم می لولیدند. بچه های محمد رسول الله بیرجند را پیدا کردم. همه قشر و همه تیپ؛ یکی ریش بزی گذاشته بود و یکی پروفسری و یکی طلبگی. یکی موهایش را با تیغ زده بود، یکی نزده بود و یکی موهای بلندش را با کش بسته بود. شلم شوربایی بود.

سربازی روز اول (1)

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ق.ظ

سربازی روز اول، تاریخ تحریر: شنبه؛ 2/12/1390

دلبر


دلبر را کنار کشیدم. توی گوشش گفتم: «برای این دو ماهی که نیستم مقداری پول جمع کردم تا دست خالی نباشی.» نزدیک بود چشم هاش سرریز کند. با نگاهش داشت تشکر می کرد. وقتی دستش را جلو آورد، سکه های مشتم را توی دستش خالی کردم. تازه دو قِرانی اش افتاد که چرا همیشه التماسش می کردم تا سکه بیشتری به من بدهد.